تبليغاتX
پروازِ دو صفر یک

پروازِ دو صفر یک

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود / وقتی دلی برای دلی تنگ می شود!...

از این به بعد این وبلاگم فقط واسه ی پست های ادبیمه، واسه خوندن روزنوشته هام وبلاگ قبلی خاک گرفته مو سر بزنید:

 

دیوارنوشته های زندانی سلول 24

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 18:25 توسط افشین|

تو از شهرِ غریبِ / بی نشونی اومدی / تو با اسب سفیدِ / مهربونی اومدی / تو از دشتای دور و / جادّه های پرغبار/ برای همصدایی / همزبونی اومدی/

تو از راه می رسی/ پر از گرد و غبار/ تموم انتظار / میاد همراه باهات /

چه خوبه دیدنت / چه خوبه موندنت / چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت/

 غریب آشنا / دوسِت دارم بیا/ منو همرات ببر/ به شهر قصّه ها/ بگیر دستِ منو / تو اون دستات/ چه خوبه سقفمون /یکی باشه با هم/بمونم منتظر/ تا برگردی پیشم

 

از خواننده ای که این تیکّه ی بالارو خونده اصلا اصلا خوشم نمیاد، اونقد که حیف من که اسمشو بنویسم! اما چند وقت پیش یه مسابقه ای توی یک شبکه بود به اسم آکادمی موزیک همون خواننده ی فوق الماذکر(!) که گاهی وقتا که اصفهان بودم می دیدمش. این تیکّه ی بالا  رو یه شب که یه ذرّه از شبای دیگه بیشتر خوشحال بودم(!) شنیدم و به دلم نشست. دانلودش کردم از توی دانشگاه و حالا گوش میدم. حسّ خوبی داره!

 دیروز هم یه کامنت گذاشته بود پساخاله (در ادامه ی کامنتایی که قرار بوده تایید نشن و نمیشن!) و به من می گفت حیف این وبلاگه که داری توش خاطره می نویسی و اینا. دیدم راست میگه. از یه طرف حیفه که سلول 24 (وبلاگ قبلیم) داره خاک می خوره،

در همین راستا(!) از این به بعد روزنوشته هامو میذارم اونجا.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 19:13 توسط افشین|

بغض فروخورده ی یک مردِ "مرد"

گریه ی یک مرد که در خورد شکست

دردش از آن است که مردم! چرا

هر که نمک خورد، نمکدان شکست؟!!

هرکه که مردانه "ماند"، نیست شد

آنکه که بد نام کرد، زنده است!

کعبه ی مردم همگی پول شد!

باز به مردانگیِ بزپرست!!!...

شیخ که شد مدّعی تخت و تاج

بند میان دل و دین هم گسست...

 

دیشب از ۱ تا ۴ نشستم ادبیات رو خوندم، فک کنم ۲۰ بشم!..

وسط ادبیّات این چند تا بیت بالا هم اومد که توی موبایلم سریع زدمش، هنوز ویرایش نکردم؛ اما اگه ادامه ش بیاد و مرتّبش کنم فک کنم شعر خوبی بشه

چهارشنبه امتحان بهداشت(۱) دارم، حجمش زیاده ولی خیلی سخت نیست، بعدش میخوام برگردم اصفهان تا جمعه؛ با این که شنبه امتحان زبان دارم... و دلیل هم دارم برای برگشتنم! یه -مثلا- دکتری که قراره بیاد چهارشنبه در ادامه ی سفرهای استانیش یزد و ما رو قراره... ادامه نمیدم. باید برگردم اصفهان ۲ روز... دلم پره از این کسی که قرار بیاد، زیاااا...اااد... از واعظانی که "کین جلوه بر محراب و منبر می کنند" و وقتی که کسی دورو برشون نیست "آن کار دیگر می کنند"... از "توبه فرمایانی" که "خود توبه کم تر می کنند"...

دیگه بیشتر از این واسه امروز حرفی ندارم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:9 توسط افشین|

بارالها!

ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم

خودت

راه راست را

به سوی ما

کج بفرما

آمین!

 

 

ساعت ۱:۳۵ شبه و من هنوز نصف ادبیّات رو نخوندم. دقیقا ۱۱ ساعت مونده تا امتحان شروع بشه و من به قول یزدیای جمهوری به بالا "باکیم نیس" و به قول یزدیای آووشایی (آبشاهی) "غمُم نیس" و به قول یزدی های زارچ "غمام نی" و به قول یزدی های صفائیّه "it's ok"!...

 

دیشب تا ساعت دو و نیم داشتم قهوه ی تلخ جدیدرو می بینم. از همه بیشتر اون تیکّه ایشو دوست داشتم که قرعه کشی جوایزش بود! مدیری زنگ زده بود به یکی گفت "شما خونه داری؟" جواب داد "دانشجو ام!!!" و همه گفتن "آخی...!!!" باور کنین همون موقع تو چشام اشک حلقه زد. (آقا این اشک حلقه زدن هم عجب تعبیر با صفاییه. گاهی وقتا بغض گلوی آدمو می گیره، اشک "حلقه" می زنه، بعد عین طناب این "حلقه" میفته دور گردنت... راه نفستو می بنده)

 

دیروز بچّه ها از اقصی نقاط کشور(!) زنگ می زدن و با لهجه های شیرین اصفهانیشون می گفتن "khare dared barf miad.... nissi bibini...  eyni in barf nadida geli khiaboonaym"

تهرانیها که خب به من چه، امّا به اصفهانی ها گفتم برفو فوت کننن آب نشه، تا چهارشنبه خودمو برسونم. خوش به حال "ش" که وقتی دیروز از درس خوندنش خسته می شد، سرشو بالا می گرفت و برفا رو نگاه می کرد. آدما وقتی که برف میان مهربون تر میشن با هم، کاشکی ما با هم بودیم و "مهربون تر" بودنشو می دیدم... حیف شد... سالی یه بار برف میاد، اونم وقتی که تو نیستی... و نباید بیاد! مملکته داریم؟

برم به فارسیم برسم. فعلا

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 1:41 توسط افشین|

"دست بردار ازین در وطن خویش غریب..."


به هر جون کندنی که بود آناتومی رو تموم کردم. تمومِ تموم هم که نه، نماهاشو نخوندم، جنین شناسیشم مثه آدم نخوندم. امیدوارم اینم پاس بشم. الآن یه فکری زده به سرم، میخوام برم با آموزش مطرح کنم؛ این که کلا معدل ها رو ببرن رو نمودار! تا شااااید اوّلین ترمو مشروط نشم!

آقا انگار توی تونس دیکتاتورو سرنگون کردن. به قول یه حاجی که خواست نامش فاش بشه، اما من نمیخوام، امروز اس.ام.اس زده بود که "تونس تونس، ما هنوز نتونستیم!":دی ... مملکته داریم؟!

نزدیک یک ساعت دیگه هم تیم ملّیمون بازی داره. امیدوارم کره رو بزنه. می زنه. افشین قطبی مربّیمونه، مگه میشه نبریم؟ کلّا دم هرچی افشینه گرم.

یزدم بارون داره میزنه 3 ساعته. شنیدم اصفهانم هم داره برف میاد. خوش به حالِ... امّا اینجا هوا عجیب دو نفره س...

 BE SHEDD@! 2 nafaras

ما که نفرمون فعلا داره واسه کنکور میخونه... :-))))

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 16:3 توسط افشین|

"شیرین لبی شیرین تبار / مست و می آلود و خمار / مه پاره ای بی بند و بار / با عشوه های بی شمار / هم کرده یاران را ملول / هم برده از دل ها قرار..! :-)))/ مجموع مه رویان کنار/ تو یار بی همتا کنار/ زلفت چو افشان می کنی / ما را پریشان می کنی / آخر من از گیسوی تو / خود را بیاویزم به دار!!!...:-(((:-((/ یاران هوار! مردم هوار!/ از دست این بی بند و بار!:D:D/ از دست این دیوانه یار/از کف بدادم اعتبار!:D:D.../ نی می زند، نی می زنم/ جام پیاپی می زنم/هی می زند، هی می زنم ...بی اختیار/ کندوی کامت را بیار/ بر کام بیمارم گذار/ تا جان فزاید کام تو/ بر جان این دلخسته ی بشسکته تار!.../شیرین لبی شیرین تبار..."

چند روزیه که روزی حدّاقل 3، 4 بار این آهنگ همای رو گوش میدم. فوووووووووووق العاده س!

وقتی که داشتم برمی گشتم از اصفهان به یزد (یا شاید داشتم میومدم از اصفهان به یزد!)، یکی از این بچّه فنچا نشسته بودم کنارم، واسه ش این آهنگو گذاشتم بذاره گوشش. تهش که تموم شد، گفتم "حال کردی؟" عرض کرد "زیاد!". خواستید دانلودش کنید تشریف ببرید اینجا : mastan-homay.vcp.ir (البتّه یکی از دوستام می گفت که این پرواز همای تازگیا سیاسی خون شده. به من ربطی نداره برادری که میخوای فیلـ ــطر کنی! من کار به عاشقونه هاش دارم نه سیاسیاش... نمیشه با یه آهنگ یه خواننده بدون ترس حال کرد؟ مملکته داریم؟ :دی)

الآن کلّی اسکال مونده که نخوندم. بافت استخوان و غضروف رو از جان کوییرا خواستم بخونم، حسّش نبود، رفتم از سلیمانی راد بخونم، بازم حسّش نبود، رفتم سر جزوه؛ حسّش بود... به قول علی حسّش بود، 2011شم بود!

نگران این پنج شنبه ایم که قراره 30 دی باشه. از حالا... چراش به تو ربطی نداره.

هی راه به راه نظر ندید واسه تایید، گفتم پستایی که دل نوشته س فقط نظراش تایید میشه، اینا خاطره س، نظر نداره که! کاری داشتید تشریف ببرید فیس بوکم دیوارمو اونجا خط خطی کنید.

دعا کنید واسه ی دکترای صفری 89شهید صدّوقی، که فردا آناتومی دارن؛ آهنگ "مه پاره" رو هم دانلود کنید.

فعلا

پیوست مهم تر از متن: امروز 18سال و 8 ماهه شدم... دمم گرم.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 15:1 توسط افشین|

هرچه گفتند نشو عاشق، نشنیدی حالا

همچو پاییز بشو زرد...

حقّت اینست!...


دیروز یه کار بزرگ کردم. نمیدونم چقد کار درستی بود، اما مطمئنّم کار درستی بود. حرف دلمو به یه نفر زدم. حالا به من چه بقیّه ش. به قول پساخاله م همین امروز می گفت "تنها دو بار زندگی می کنیم..." والّا چی بگم. یه جورایی انتظار داشتم بعدش بریزم به هم، ولی تازه مرتّب تر هم شدم. مملکته داریم؟

دیروز یه چی نوشتم واسه فبس بوکم، کلّی لایک خورد :  "و یوم الحساب روزیست که از هر "لایکـ"ـی که زدید سوال می شود!" انصافا هم همینطوره

امتحان بیوشیمی داشتم. حرف از 20 و اینا نزن، امّا فک کنم قبولم!

بعدیش آناتومیه. یا حضرت عبّاس! خدا Skull Bone رو خودش ختم به خیر کنه. الهی آمین.

یه ذرّه که دارم بیشتر فک می کنم می بینم کار درستی کردم "حرف دل"مو بش زدم. 2سال صبر کردم. آخرش اما زدم. کلّا دمم گرم. خیلی با خودم حال کردم. کروموزوم  Y آخر کار خودشو کرد! :D:D:-))))))

(نظر دادنتون گرفت، همون پایین نظر بدین. البتّه تایید بی تایید فعلا!)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 21:14 توسط افشین|

به نام خدا

-این پست را یا نخوانید، یا با صدای بلند بخوانید، صداهای بلند شما کم کم جمع می شود و فریاد از حنجره ی خاکستری نویسنده در نیامده را می سازد... و پیشاپیش! معذرت از تمام یزدی ها!!!... -

 

 

با پتوی تو خواب می روم و ...

پلک ها را به هم نمی زنم و ...

تا خود صبح بگو چه نوع خاکی

منِ بدبخت به سر نمی زنم و...

 

یزد !...

 

صحنه ی اوّل :  اتوبوس قرمزی که قرار بود اسکانیا باشد اما نیست، و برای شما چه فرقی می کند؟، اتوبوس قرمزی که روی شیشه اش نوشته شده کاریمانا- ایساتیس – اسپادانا (نام قدیم شهرهای کرمان، یزد و اصفهان ) و افشین حیدری که هنوز کارت دانشجویی پزشکیش را نگرفته و باید کارت سلفش را نشان بدهد... افشین حیدری که کنارش یک سرباز نشسته که دارد برمی گردد برود اصفهان. سربازی که خیلی چیزها را یاد نگرفته. خیلی کتاب ها و شعرها را نخوانده، حتّی وقتی خیلی بچّه بوده، حتّی تر پدر و مادرش برایش نخوانده اند، شعرهایی مثل این را: "من و بابام و داییم و عموم / هفته ای یه بار میریم حموم " ... "سرباز میای بریم حموم؟" احتمالا نه... نمیاد... اتوبوس قرمزی که 4ساعت دیگر می رسد یزد... یزدی که منم

صحنه ی دوم : من یزدم. خالی. خشک. با آفتابی که مثل آفتاب اصفهان نیست، از آن آفتاب های خوبی که پاییز بروی زیرش و احساس کنی دست گرم خداست که روی سرت کشیده شده. آفتاب داغ و کشنده ایست که حتّی سوسک ها را هم –با همه ی پوست کلفتیشان- سر و ته می کند و از قسمت dorsal   به ventral  می بردشان...! لعنت به این شهری که منم... خوش به حال اصفهانی که تویی.

صحنه ی سوم: دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی... از هر کسی بپرسی نمی داند کجاست. به "پردیس پزشکی" معروف است، که همه چیز هست به جز پردیس!... اسم سلفش را گذاشته اند "چهل ستون"... بیچاره اصفهانی که تویی...

صحنه ی چهارم : نشنیده بودیم موتورسوار "مزاحم" یک "مرد" شود، نشنیده بودیم ؛ ولی حالا دیدیم. از این "حالا" ها پنج، شش بار در این 20روز برایمان اتّفاق افتاد. سوار ماشینم، بی خیال گواهینامه ی ب 1 و همه ی محدودیّت هایش در سال اوّل! تخت گاز از میدان اطلسی در یزدی که منم و خانه ام آن جاست تا دانشگاهی که آخر صفائیّه است   مــــــــــــــــــ...ــــی روم

صحنه ی پنجم : من یزدم، یزد خشک و بی هیچ چیزی که اگر همین چند دانشگاه و چند دانشجوی اصفهانی، شیرازی، تهرانی و ... نبود همین خشکی و بی هیچ چیزی را هم نداشت، همین آفتاب لعنتی را هم نداشت، دانشگاه پزشکی شهید صدّوقیش –ساخته نشده- نیمه کاره رها می شد، موتورسوار از مادر به مرحله ی زایش نمی رسید شاید، یا اگر زاییده می شد به "شهر" می رفت و "آدم" می شد، بالاشهری وجود نداشت که بخواهد بیابان نوادا باشد یا جنگل آمازون، ...فوقش آلبوم "ساعت 25شب" رضا یزدانی یکی کم تر می فروخت... که نه! خودم در اصفهان ،اصفهانی که تویی، می خریدم... اصلا دو تا می خریدم، یکی برای یزد بی چیزی که من بودم و اصفهان باصفایی که تو هستی...

صحنه ی ششم : "الهی! اقبل من لا یقبله البلاد، و ارحم من لا یرحمه العباد"... همین طوری تاب می زنندت و تاب می خوری، در یزد...

"سر کوچه ملّی یه مرده، یه مرد/ توی پالتوی کهنه ی عهد بوق..."... همین طور داغ می زنندت و کباب می شوی...

"...More concentrated buffers are more effective"... – چطوری دکتر؟... تا بیایی بگویی حالت را، 7سال "بعضی چیزها" حالت را به هم می زند... که باید هم بزند... به همین چیزها زنده ای!

"خواهش می کنم کپی نکنید...!" خوش حال می شوی، احساس می کنی با "تمدّن" در ارتباطی، حتّی اگر پرتت کنند به... چه می دانم! حدود دویست سال پیش!

صحنه ی هفتم : تو اصفهانی، چه فرقی می کند کدام طرف پل؟ حتّی حالا که وسط قیف وارونه گیر کرده ای و... برای چه کسی مهم است؟ حتّی حالا که هنوز هم باید "لال شوی" و "بچّه" بمانی، حالا که هنوز هم "شب به شب گزارش کار باید بفرستین"، حتّی وقتی که هنوز هم نگران "تراز امتحان کانون" هستی که برسانیش... "بالای 7000"! هنوز هم "فصل 8، قلب"... بیچاره ات می کند انتگرال، یک سال دیگر!... دلم برای چشم هایت می سوزد که باید حیف آن کتاب ادبیّات مزخرف شود... اصفهانی که تویی، اصفهان خوش آب و هوا و خوش رنگی که تویی...

صحنه ی هشتم : که من باز دور شوم از تو...باید دور بمانم انگار... مرده شور هر چه "ت" و "قاف" و "دال" و "ی" و "ر" را ببرند... که تبعید –تبعیدِ خود خواسته !...- شوم در یزد و تو توفیق –توفیق اجباری!- همخوابی با آن همه چمن را پیدا کنی، در بستر زاینده رودی که همیشه خدا پهن است... پهن پهن،... و نه به گشادی حوض های سیمانی آب ندیده ی این جا!

صحنه ی نهم : که باز اصفهانی بمانی و من اهل هیچ جا. که باز مرد بیوطنی شوم،... "بیوتن" بی دسته ی امیرخانی ببینیم، یا "a man without country” مساله دارِ! کورت ونه گوت... یادت می آید همه ی ... بی خاطراتی هایمان را؟

صحنه ی دهم و یازدهم : اصفهانی که تو هستی و همه چیز سرجایش است، یزدی که منم... که باید زل بزنم به تخت سفید مادربزرگ در کمایم تا قطره قطره سطح هوشیاریش از 5لعنتی برگردد به 15 دوست داشتنیش... 15ی که تویی و آن 1بی جانی که منم.

            15 کشوری که سفر کردم! 15 کشوری که در هیچ کدام احساس غربت نکردم، و این 5 ساعت راه با اتوبوس – از اصفهان تو تا یزد من... یزدِ نمی خواهمِ من!- که ثانیه به ثانیه اش همه اش غربت بود و ..."رسیدیم؟" "نه! هنوز از اصفهان نرفتیم بیرون"... و 15 روزیست که دیگر مادربزرگ ندارم...(خبر مرگ بود که آرام آرام دادم...)

صحنه ی دوازدهم : از "آبشار اوّلــ"ــی که بودم، و سر خوردم، تا "صفائیّه، اطلسی"... مردم بی صفایی که شرط می بندم –دست کم- نود و هفت درصدشان نمی دانند اطلسی یعنی چه...

صحنه ی چهاردهم : که تا این جا -> . هفت صد و نود کلمه نوشته باشم و می خواهم برسانمش به هزار... یعنی در هزار قطعش کنم! اس.ام.اس های هزار حرفی که گیرنده اش فقط یک 0913 لعنتی خالی است و نامه هایی که گیرنده اش ... همان لعنتی مورد نظر که نمی دانم چه مرگش... چه مرگم شده! در دسترس نیستم. خیلی وقت است... آنتن نمی دهند موبایل های ان صد هزار تومنی در کلاس های دانشگاهمان، چه برسد به این آدم فقط 24 ریالیت...! چه آمده بر سر آن همه موج مخابراتی در دریای آسمان اصفهانی که تو بودی، و من بودم، و زیر یک سقف، جمعه ها؛... یادت می آید! آن همه موجی که به ...باد رفته در این آسمان خاکستری... یا قهوه ای یا... چه می دانم، صورتی، بنفش،... هر رنگ کوفتی غبار زده ای که تو دلت خواست... من که حال نگاه کردن به آسمان را هم ندارم... رنگ آبی .یعنی رنگ مثل آب. در اصفهان و همه جا معنیش "آبی" است ... صفت نسبی ! آب + ی، همان رنگی که استقلال حال به هم زن یزدیت! می پوشد...با آن همه گل آفسایدی یزدیش... و کمک داوران یزدیش... یزدی که ماییم، یزدی که منم...

صحنه ی پانزدهم : این جا آب بازهم آبی است، یعنی مثل آب... امّا آب این جا خاکستری است. خاکستری بدرنگ... چیزی شبیه پیراهن تیم ملّی وقتی که نرفتیم جام جهانی!... آبی که می بلعم، حلقم را خاکستری می کند، حلقمان را و حنجره مان را... هزار کلمه ام هم تمام شد!مثل خیلی چیزهای دیگر... از من نخواه که از این حنجره ی خاکستری باز هم برایت بگویم از روزهایی که منتظریم و شب هایی که خوابمان نخواهد برد "از بس خوشحالیم!"... از این حنجره ی خاکستری هیچ چیز بیرون نمی آید،... منتظر چه نشسته ای؟ هیچ... منتظر چه نشسته ام من؟ دم مسیحایی شاید؟!... که اوّلا دم نبود و بازدم بود، و ثانیا مسیح عمرا این جا حاضر باشد "دم" کند... بازدم پیشکش... این هوای دم کرده ی بی ... هیچ چیز! خسته ام از این یزد مزخرفی که منم... از این عدد سه رقمی که من شدم و یزد خانه ام شد... و خانه ام یزد شد... و خودم یزد شدم، و یزد لعنتی ... خوش به حال اصفهانی که تویی!...

صحنه ی سیزدهم : 

-" سرشار از شرسار من!... لب ریز از لب ها!...

امسال بی هر سال من ! امروز بی فردا!"

-"لبریز از سرشار من؟"

- تو پیش من تنها-

هی می خوریم و می خوریم، هی می خوریم... غم را... وقتی…

 زبان عشق را هیچ کس نمی فهمد

ضلتم و لانا هیک، سرتم ماکپا سعبد!!!

گفتی که :

-"از آن ابتدا من را نفهمیدی"

"مردت" سالاد فصل بود...

-"مرتیکه! خندیدی؟!"

وقتی زبان عشق را هیچ کس نمی فهمد

ملّای تو مسجد و معشوقه در دربند

- حالا درون خواب من یک بچّه می شاشد!

یک دست پشمالو کنارم تا سحر باشد...-

وقتی که شامپاین دلت سر رفت و مستم کرد

وقتی که حرف هایم تو را...

-"مرتیکه! خسته م کرد!"

لب می زند بر چاییت، ... جر می خورد روحم

-"من محکمم... من محکمم... مَردَم! ببین! کوهم!"

وقتی کباب دنده ات یخ بسته و

-"...بسّه!"

-مردم همه جمعند-

-"این یارو کیه؟"

-"مسته؟"

وقتی ...خداحافظ... نمانده

-"سرد باش و... مرد"

هی فوت ...بازهم فوت...بازهم...درد و درد و درد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:41 توسط افشین| |

قصه ی ما همین بود

                         پرنده بی پرنده...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 0:25 توسط افشین|

به نام خدا

زن نیاز به توجّه دارد، مرد نیاز به اعتماد. زن باید درک شود، مرد پذیرش می خواهد. زن احترام می خواهد، مرد تشکّر و قدردانی. زن نیازمند دلبستگی و فداکاری است. زن نیازمند دلبستگی و فداکاری است، مرد نیازمند تحسین. زن تصدیق می خواهد، مرد تأیید. زن اطمینان خاطر می خواهد، مرد تشویق و دلگرمی. اصولا اگر مرد فکر کند که با یک بار برآورده کردن شش نیاز اصلی زن، زن از این پس می داند که دوستش دارد، سخت در اشتباه است.

-مردان مریخی، زنان ونوسی (باید ها و نباید ها): جان گری

هوا خیلی گرمه. امّا من از همین گرما هم خوشم میاد، خیلی راحته... باید چشماتو ببندی و فک کنی یه صبح خیلی خیلی سرد زمستونه... بعد یه کم سردت شد و احساس کردی دلت گرما میخواد، چشماتو باز کن.

            یادم میاد وقتی تب "هری پاتر" همه ی نسل ما رو گرفته بود و سعی می کردیم یک شخصیتی نزدیک به خودمونو از تو اون کتابو پیدا کنیم ،کتابی که تقریبا همه توش قهرمان بودند، و بعد شبیه اون حرف بزنیم ؛و بعد فیلمشو می دیدیم و اگه میشد مثل همون لباس می پوشیدیم. یادم میاد یه جاش بود که هری عاشق می شد. عاشق یه دختر به اسم چوچانگ. یکبار اونو دید و تقریبا اوّلین باری بود که داشت باهاش حرف می زد، ازش پرسید "هوای خوبیه... نه؟!".

            از همون وقت این تو ذهنم ثبت شد، و به خودم قول دادم که اگه یه بار از یه دختر خوشم اومد، اوّل حرفمو با همچین چیزی شروع کنم "هوا خیلی گرمه..."

            با یکی از دوستام حرف می زدم که چه شکلی باید با یه دختر سر حرفو باز کرد، اون هم چیز شبیه این نظرش بود. مطمئنّم بقیّه ی هم نسلی های من همچین نظریو دارن. خوشحالم که یک نسل سه ای نیستم؛

خودتون بهتر میدونید که وقتی یه پسرش میخواد با یه دختر سر صحبتو باز کنه، اگه بخواد خیییییییییلی ادب داشته باشه، "بوق" می زنه!

****

...اینک می توان علّت سکوت و انزوای مهندس موسوی را فهمید و با وی تا حدودی همدلی کرد. حتّی اگر امکان حضور مهندس موسوی در عرصه ی سیاست وجود می داشت، بازهم با توجّه به خطّ فکریش، به مصلحت او نبود که در هرم قدرت سیاسی حاضر شود. چرا که امروز باید در پای میز محاکمه، با نادیده گرفتن تمامی خدمات دوران جنگ و شهادت، پاسخگو باشد...برای راست سنّتی و افراطی گذشته ی آن ها مهم نیست. "حال" آن ها مهم است. ملاک "حال" هم تبعیّت بی چون و چراست.

-آسیب شناسی گذرا به دولت دمکراتیک توسعه گرا (تلقّی فاشیستی از دین و حکومت)، اکبر گنجی، چاپ سوم: ۱۳۷۸

            وقتی شروع نکرده بودم واسه کنکور خوندن، یه شبکه ای رو میدیدم که اسمش بود "دیزنی چنل". شبکه ی دیزنی. فکر نکنید در مورد شبکه ای حرف می زنم که صبح تا شب سفید برفی نشون میده و شب تا صبح آلیس در سرزمین عجایب (شنیدم جدیدا تیم برتون یه آلیس در سرزمین عجایب جدید ساخته...نمی دونم سوئینی تادشو دیدین یا نه، اگه ندیدید یا خیلی بی سواد هستید و یا سواد دارید، اما شعور فیلم دیدن ندارید). اینطوری نبود. فیلمایی که نشون میداد انصافا چیزایی بود که دغدغه های من و نسل من بود. سریال ها و فیلم هاش. نمی دونم چند نفرتون HighSchool Musical  های یک تا سه، Camp Rock، Jonas Brothers Series، Hannah Montanah، H2O Just Add Water، Sweet Life of Zack and Cody، New Life of Sonny و... رو دیدین یا نه... فک نمی کنم دیده باشین. و فک می کردم هیچ ایرانی ای ندیده ! تا این که خیلی اتّفاقی وارد یه وبلاگی شدم که فقط مخصوص هوادارای Miley Cyrus  بود. و بعد اونجا لینک داده بود به وبلاگ هایی که Disney Fans محسوب می شدند، اون ها هم به وبلاگ های دیگه و ... شاید باورتون نشه، فکر کنم نزدیک به 500 وبلاگ فارسی تخصّصی در اون مورد داریم، یه عدد خیلی بیشتر از وبلاگای در مورد غزل پست مدرن! که توی اون ها فقط و فقط در مورد اون موضوعات خاص حرف می زنند،  و خیلی هم با هم دوست هستن و هیچ مشکلی هم ندارن و خیلی تخصّصی تر از وبلاگای به زبونای دیگه در اون موارد حرف می زنند. اونجا کسی با کسی دعوا نمی کنه. کامنتای زشت نمیذاره... همه اونجا سرشون تو کار خودشونه.

باز هم خیلی خوشحال یک نسل سه ای نیستم.

 

 

 

عکس تزیینی، عکّاس خودم! (بارسلونا)

"Sorry, you had a bit of syrup on your lip," he smiles apologetically.

"That pancake had had cinnamon sugar and lemon on it. No syrup," I beam back mischievously.

"Oh right," Sam nods, looking preplexed, "that is strange. I must be mistaken. I'd better double-check"

He then leans forward for the second time in as many minutes. Only this time I'm a little more prepared and our next kiss is even more sweet and spectular than the first.

-Liberty Belle I Love You Goodbye, Amber Deckers

****

            نسل ما هیچ وقت فرصت خاصّی نداشته. حتّی صدا و سیمای ضرغامی هم جدّیش نگرفته، به خصوص کسایی که سن بالاتری توی همین نسل دارن (منظورم 19 ،18 و 17 ساله هاست). ما هیچ اسطوره ی خاصّی نداریم. ما هیچ خاطره ی مشترکی نداریم. ما چیزی به اسم روح مشترک جمعی نداریم. امّا باز هم کنارهم هستیم. و چقدر خوبه که هیچ فرصتی نداشتیم، چون همین فرصت نداشتن خودش یک فرصته بوده. (البتّه هنوز شاید اونقدر قد نکشیدیم که قدّمون برسه این که فرصتها رو از درخت تاریخ بچینیم!) ولی من دعا می کنم (و از شما هم میخوام دعا کنید) همه چیز همینجوری بمونه. هیچّی عوض نشه. ایران همینطوری بمونه، و جامعه مون.

نهایتش نسلهای بعدی ما میگن که بزرگترامون با این که هیچ فرصتی نداشتن، کلّی کار واسمون کردن...

نهایتش اینه که میگن هیچ کاری نکردن، ولی به جاش هیچ گندی نزدن

گندهایی که این نسل سه ای های فسیل سرخورده زدن، فرصت هایی که یکی یکی سوزوندن... دم باباهامون گرم که اونقدر مرد بودن که تونستن به چیزایی که میخواستن (انقلاب و جنگ ،وبازسازی بعد  از جنگ) برسن (درست یا غلطش مهم نیست)

ولی نسل فسیل و بداخلاق و لجن سوم (حق بدید که انقدر از شما عصبانی باشیم) فرصت هایی رو از دست دادند، که نه تنها ما، نسل چهارم، و نه حتّی نسل پنجم، که تااااااااااااریخ شما را هیچ وقت نمی بخشه.

خود دوم خرداد فرصت کمی نبود. و مهم تر از آن همین جنبش صبزی که... متاسفیم برای شما.

فکر نکنم باز هم لازم باشد بگویم چرا خوشحال هستم  که یک نسل سه ای فسیل نیستم.

کودکِ درخودمانده اغلب انگشت های اش را در حال لمس اشیا نگاه می کند (امّا خود آن اشیا را نگاه نمی کند)؛ این همان ور رفتن است، که نوعی بازی نیست، یک اقدام آئینی است، که وجوه قالبی و وسواس گون بارزی دارد. رنجی که عاشق از loque'le می کشد نیز همین گونه است: عاشق با زهمش ور می رود.

-سخن عاشق (گزیده گویه ها)، رولان بارت

****

شعر:

1-      _"چه شکلی منو بین اون همه گورخر پیدا کردی؟"

_"خیلی آسون بود... همه ی گورخرا سیاهن با خط های سفید، اما تو یک گورخر سفیدی، با خط های سیاه"   (ماداگاسکار2)

2-      "...یعنی فقط تلف مردن    سی و صد شصت روز گه خوردن" (فکر کنم از آقای معصومی؟ هرکسی میدونه لطفا بگه)

3-      "یا ایها الزمّل..." (ای در پتو پیچیده شده...)

4-      "موش ها و آدم ها" ،اسم کتابی از "جان اشتاین بک" (اعلام 2!)

 

 

"نه! نترس! من نمی زنم...تو بزن          تو بزن و ...تموم بکن دردو

بـِ... بزن مشت...بزن خلاصم کن         دِ بزن زود... نمی زنن مردو؟

تو بزن و، اگه دلت اومد                 از حالا تا همیشه... ترکم کن!

برو تا همیشه خوش باش و...     خسته ام... –گریه- ... خسته! درکم کن"

خسته یعنی درون چاهی که...      ناتمامی راه و راهی که...

خسته ام، خسته از تو و دنیا       خسته از موش ها و آدم ها

خسته از بودن خیالی تو          زل زدن هی به چشم ماهی تو

خسته از جنگ های بدر سخت      بدرماه های کوچک بدبخت

خسته از تربیع اول و دوم           خسته ... خسته از تو و مردم

خسته از انتظااااار و ظاری که         بوی تکرار در بهاری که،

- تو: گُلی که درون چاهی و... -

می رود و به باد می رود و...         ماهیت شاد شاد می رود و...

"خسته یعنی فقط تلف مردن"        روی دست های سرد تو مردن

یک تولّد، هزااااااار بار مردن          سی صد و شصت روز نحس گه خوردن

می روم تا به غرب طلوع شود و...       بعد باز قصّه ات شروع شود و ...

- تکه سنگی درون چاهی و ... -

     "یک نفر هست که بعد 17 سال     یادم انداخته قلب هم دارم

یک نفر که دو چشم چون ماهش       کرده امشب ستاره بارانم

مثل وقتی که اشک می خوردت       اشک هایی اضافه بر دردِ...

یک نفر که دل چو دریایم          پیش قلب هاااااااای او، کم آورده

کاش جای چشم پرنورت            کاش جای عینکت بودم

وسط خاطرات کودکیت             کاش من عروسکت بودم

عاشقانه ترین غروب زمین           بارش برف ز چشم ماه تو است

درد دل کردن جهنّمی ام         با بهشتی که چشم در راه تو است

چشم هایت قشنگ ترین غزلند       در میان ترانه های خدا

امشب این جا ستاره ها مستند      مستی از دید روی ماه شما!...

امشب امّا دلم زمین خورد و         یاد روزهای کودکیم افتاد

خاطراتی که باز... افتادم          یاد آن روزهای شاد شاد...

یاد وقتی که زیر لب خواندیم          آیه ی "ایّها المزمّل" را

در پتویی تمیز گریه شدم      پیش رو قبله، پشت سر سرما...

مثل "موشی که گیر کرده" شدم     زیر باران، بدون جا و غذا

و مگر موش خیس چه می خواهد؟    که پنیر می خواهد او فقط دنیا!

حسرت یک پنیر بد مزّه            موش خنگ را به چاه می برد و...

و بزی که پنیر از او بوده         شاد و خوشحال هنووووووز می چرد و..."

من شدم گورخر،...بدون امید       که سیاه با هزار خطّ سفید

و شدم در شبت ستاره و ماه         که سفید با هزار خطّ سیاه

و شدم راه و راه... می دانی...       وسط سینه ی تو زندانی

در سلولی که بوی خون می داد       بون خون که به موش جنون می  داد...

خسته ام !!! خسته از بز و دنیا    خسته از "موش ها و آدم ها"

خسته از فکر بی تو پژمردن     از همه بازدم ،همه دم ها...

 "بِـ...بزن مشت به قلب دس بسته م    دِ بزن زود! "

–چشمامو بستم...-

 

حرف آخر!:

 

گفتم: "من الی را دوست دارم. و از این کاری که همین الآن دارم می کنم خوشم می آد که بشینم پیش تو، و باهات حرف بزنم و دربازه ی بعضی چیزها فکر... ."

"آخه الی که مرده، شما همیشه می گین! وقتی که یه نفر مرده باشه،  و روحش رفته باشه به آسمان، دیگه جدّا صحیح نیست که آدم... ."

"من خودم هم می دونم که اون مرده! تو فکر می کنی که من این موضوع رو نمی دونم؟ با این حال من هنوز هم می تونم اونو دوستش داشته باشم، نمی تونم؟ وقتی که یه نفر مرده باشه، وقتی که یه نفر مرده باشه، دلیل نمی شه که آدم دیگه دوستش نداشته باشه، مخصوصا موقعی که اون شخص هزار درجه بهتر از آدم هایی باشه که می دونیم زنده ن ..."

-ناطور دشت، سلینجر

 

پیوست: نقد شعر یادتون نره!...

پیوست 2: کنکوری های عزیز! : http://www.daryaft-pub.com/index.php?option=com_content&view=article&id=170&Itemid=115

پیوست 3: کسی هست که "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" را هنوز ندیده باشد؟ حالم شبیه "هیچکس" است! (از همان سالی که آهنگ رپ "زدبازی و هیچکس امشب با هم..." ،سال 82 فکر کنم، شنیدم تا امروز هیچکس را پابه پای شهرام ناظری دوست داشتم) آهنگ جدید امیرتتلو ،یکی بهش زنگ بزنه، رو از دست ندید.

پیوست 4: به چندتا از وبلاگ های طرفدار بچّه های دیزنی لینک دادم، تبادل لینک هم نکردم! حتّی بشون نگفتم، فی سبیل الله لینکیدم، تا هر وقت می بینم این لینکارو یاد مایلی سایرس بیفتم؛ یا جاستین بیبر و داد بکشم! :

Baby Baby Baby! OoOoOoOoH!

Like Baby Baby Baby Baby NoOoOoOoO!

I thought you would always be mine, MINE…!

پیوست ۵: گرفتن گواهی نامه خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو می کردم!

مهم ترین پیوست: دلم واسه یکی تنگ شده... دوست دارم برم ازش بپرسم نظرشو در مورد گرمی هوا ...دیم!   :D

نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 22:52 توسط افشین| |

Design By : Night Melody